تبليغاتX
kharyek boy

kharyek boy

تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

غمگین و دل شکسته ازین زمونه خسته.. .تنهای تنها شدم بال و پرم شکسته..

جز تو کسی ندارم چشام همش میباره ...غم تو صدام نشسته راهی دیگه ندارم..

دروووووووووود   خوبین دوستان  اول بگم این اهنگ و شعر از بچه های  گروه sea boysهستش اره ربطی نداره ربطی به موضوع مطلبم نداره اما همون اول خواستم بگم نابود شدم شاید این مطالب رو اخر شب مینویسم احساس تنهاییم تو نوشته هام میاد بگذریم.

هه خیلی باحاله بابای ادم کسی باشه که به بچش همیشه حال بده همیشه از نظر مالی و عاطفی هوای بچش رو داشته باشه   اره گاهی بین پدر و پسر یا پدر بچش حرفی میشه اما بابای من زود فراموش میکنه تا من ناراحت نشم.(من ادم لوسی نیستم و بابامم من و لوس بار نیاورد و اطرافیانمم میدونن)

حالا ما جوونیم 4تا مکان میریم  4تا کار انجام میدیم که سنمون این کارارو میطلبه امّا اما  یه مشت  ادم عوضی پست  که میبینن اینجور داره به ماها خوش میگذره میرن پیش باباهامون(من این روزا کم این مسائل برام پیش اومده  اما پسر عموم که خیلی دوسش دارم  داره ازین موضوع زندگیش داغون میشه عمومم یه ادم خیلی باحالیه از بابامم باحالتر)میگن اره بچتون شبا میره اینجور جاها  این کارا رو میکنه یا یه موضوع برام پیش اومد که ازون روز به گ... رفتم اینکه یکی رفتم پیش خانواده...اینا گفته چه لزومی داره این همیشه خونتون باشه  اصلا میدونین این پسر چه ادم خراب و کثیفیه؟ازون وقتم رابطه ها سرد ...حالا بیا بابم فقط میگه خودت میدونی داری چیکار میکنی دیگه؟من زیاد نمی خواهم دخالت کنم اما ادم حسود و زیراب زن زیاد شده هوای خودتو داشته باش (هر چی باشه بالاخره یه کوچیکشم رو بابام یا عموم تاثیر میزاره) ... اما چنان انگایی به ادم میچسبونن که ادم خودش کفری میشه و تو دلش هزار تا فحش میده(این از من)اما خالم که زن عمومم میشه هی به این پسر عموم گیر میده چند بارم به کنایه موقع صحبت به خالم گفتم ولکن خاله انقدر رو اعصاب راه نرو مامان منم همین حرفارو میزنه و رو اعصاب راه میره...این روزا وضع اینجا  (خاریک) خرابه دیگه دوست ندارم اینجا زندگی کنم  جوش کاملا خای...هست و تف  حالم ازینجا بهم میخوره  یه مشت ادم مذهبی که خودشون رو مسلمون میدونن و تموم دینشونم  دخالت تو زندگیه مردم هستش اما دوستای صمیمیم اینجان  اونام دارن قربانی این خ ..بازی ها میشن... کاش تو بابلسر به زندگیم ادامه میدادم انشالله از ترم بد ازینجا میرم...

مجنون2

پ.ن:به نظر شما اخرو عاقبت این اتیش بیارا و خای..مالا  و زیراب زنا چیه؟هدفشون ازین که بیان به بابات بگن بچت فاسدِ چیه که چی؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 0:56  توسط ارش  | 

دروووووووووووووووووووووووووووووووووود خوبی دوستای گلم  امیدوارم کاراتون و روحیتون هر روز به تر از دیروز باشه...

این مطلب و میخام خیلی کوتاه بنویسم که موضوعش اندر فواید عکسیدن هستش...

کلا ازون دسته از ادمایین تا یه چیز میبینم گوشیم رو در میارم و ازش عکس میندازم در کل از وقتی که یادم میاد اینجوری بودم و خیلی عکاسی رو دوست دارم...خیلی وقته که دارم عکس میندازم و اما دلمم میخواست این عکسارو جایی به نمایش بزارم (در ضمن هیچ گوزی در عکاسی نیستم و فقط چون خیلی بهش علاقه دارم این کارو میکنم)وقتی که عکس میندازم انگار یه ارامش خاطری به من دست میده نمیدونم چرا یهو بعد عکس انداختن اینجوری میشم؟بالاخره وقتی دیدم یکی ازین بچه ها خط خطی خودمون فتوبلاگ زده و عکاسای روز مرش رو اونجا میزاره منم تصمیم گرفتم کاری که از مدت ها پیش تو فکرشم رو عملی کنم و دست به ساخت یه فتوبلاگ زدم و و به قول خط خطی اینجوری یه دفتر خاطرات از نوع تصویری برا ادم درست میشه و میمونه پس پیش به سوی فتو بلاگ www.photoblog.com/kharyek   امیدوارم بتونم استعدادم و تو فتو بلاگ شکوفا کنم

 

مرسی دوستای گلم خوش باشین و موفق مجنون۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 16:46  توسط ارش  | 

دروووووووووووووووود خوبین دوستای گل و بامرامم    امیدوارم شاداب و سلامت باشین   .ممنونم که میاین و دل نوشته های منو میخونین و به اینجا سری میزنین      .

این روزها که هوا خوب است و عطر بهار نارنج روح انسان را به بازی میگیرد زندگی کردن تو این فضا لذت بخش میتونه باشه...اما..اما من پی برده ام که این وضعیت برایم جوری دیگر است   و برای من این فضا سخت و تحملش ملال اور است...نمیتونم  موقع غروب وقتی که هوا خوبه وقتی که زل میزنم به آسمون وقتی که پرستو ها   در حال پروازن یاد بی مرامی های دنیا و سختی های گذشته و مشکلات پیش رو نیفتم نمیدونم چرا نمیدونم اما ناخوداگاه با دیدن این مناظر دلم میگیره   چنان بغضی گلوم رو به درد میاره که حاصلش گریه های ناخود اگاه هست  و بعد هم خواب...

همیشه خواستم غروب خورشید رو نبینم خواستم همیشه نظاره گر طلوعش باشم ...دقیقا از وقتی که سوزوندیم شاید از همان 15 سالگی از ابتدای شیفتگیم نسبت به تو از دیدن غروب خورشید حالم بد میشد   دلم شور میزد انگار تمام ناکامی های دنیا میخواهد سهم من باشد   یا شایدم از قبل بود و ناکامی از دیرباز با من است.

شاید..شاید اتفاقی در هنگام غروب افتاده که این طور نسبت به آن گریزانم  ...شاید ..آری غروب ..غروب 5شنبه !یادم نمیرود ان جمله ی شکننده ات را نثار من کردی و در برابر التماس من بی تفاوت بودی (من ...من باتو برو حوصله ندارم)    جمله ات زندیگیم را سوزاند حال که من در خاکسترآتش تو دست و پا میزدم شاید شاید روزی فریادرسی در طلوعی صدای ناله هایم را بشنود و دست محبتش را سویم دراز نماید و مرا ازین حال برهاند

 

پ.ن:اینا حرفای دلم بود که داشت تبدیل به عقده میشد

 

مجنون2
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 0:54  توسط ارش  |