دروووووووووووووووود خوبین دوستای گل و بامرامم
امیدوارم شاداب و سلامت باشین
.ممنونم که میاین و دل نوشته های منو میخونین و به اینجا سری میزنین ![]()
![]()
![]()
.
این روزها که هوا خوب است و عطر بهار نارنج روح انسان را به بازی میگیرد زندگی کردن تو این فضا لذت بخش میتونه باشه...اما..اما من پی برده ام که این وضعیت برایم جوری دیگر است
و برای من این فضا سخت و تحملش ملال اور است...نمیتونم موقع غروب وقتی که هوا خوبه وقتی که زل میزنم به آسمون وقتی که پرستو ها
در حال پروازن یاد بی مرامی های دنیا و سختی های گذشته و مشکلات پیش رو نیفتم نمیدونم چرا نمیدونم اما ناخوداگاه با دیدن این مناظر دلم میگیره
چنان بغضی گلوم رو به درد میاره که حاصلش گریه های ناخود اگاه هست و بعد هم خواب...![]()
![]()
![]()
همیشه خواستم غروب خورشید رو نبینم خواستم همیشه نظاره گر طلوعش باشم ...دقیقا از وقتی که سوزوندیم شاید از همان 15 سالگی از ابتدای شیفتگیم نسبت به تو از دیدن غروب خورشید حالم بد میشد
دلم شور میزد انگار تمام ناکامی های دنیا میخواهد سهم من باشد
یا شایدم از قبل بود و ناکامی از دیرباز با من است.
شاید..شاید اتفاقی در هنگام غروب افتاده که این طور نسبت به آن گریزانم
...شاید ..آری غروب ..غروب 5شنبه !یادم نمیرود ان جمله ی شکننده ات را نثار من کردی و در برابر التماس من بی تفاوت بودی (من ...من باتو برو حوصله ندارم) ![]()
![]()
جمله ات زندیگیم را سوزاند حال که من در خاکسترآتش تو دست و پا میزدم شاید شاید روزی فریادرسی در طلوعی صدای ناله هایم را بشنود و دست محبتش را سویم دراز نماید و مرا ازین حال برهاند
پ.ن:اینا حرفای دلم بود که داشت تبدیل به عقده میشد
