شب یا روزش و به من نگفتن اما چهارشمبه یا پنجشمبه ۱۸ مردادِ۶۸ یه پسر بچه ی ناز
تو بیمارستان از نیست هست شد...بابا مامان این پسر از هست شدن این بچه خیلی خوشحال بودن(سوال:ایا الانم والدین این بچه از هست شدنش راضی هستن یا پشیمونن؟)
عموی تحصیل کرده ی این نوزاد اسمش و ارش
انتخاب میکنه(دستش درد نکنه خب دیگه عموی منه![]()
)
اندر روز تولد باید گفت خوشبختانه جز مادرم و فریبرز کسی این روزو یادش نیست و شاید باورتون نشه تو این ۱۹ سال فقط به اندازه انگشای دست به من کادوی تولد داده شده
(اصلا کسی نیست به خودم بگه:تو خودت روز تولد اطرافیانت رو یادته؟
)
اینارو گفتم تا بگم:مهم نیست چه روزی به دنیا اومدی...مهم نیست روز تولدت به تو کادو داده نشه...مهم اینه که تو هر روز هر ساعت هر دقیقه و هر ثانیه توانایی دوباره متولد شدن و داشته باشی
...
مهم اینه که هر لحظه بتونی کارایی انجام بدی که از خودت راضی باشی و احساس ارامش کنی...
من دوست دارم وقتی روز تولدم رسید من رو سفید باشم
(پ ن۳) بدرووووووود دوستای گلم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن۱:این متن شب نوشته شده اما روز به چاپ رسیده..
پ ن۲:هر کسی جمله ی اخرم رو بگه منظورم ازین حرف چیه جایزه میگیره...
پ ن۳:خیلی وقته به روز نکردم دلم برا اینجا تنگ شده بود ![]()
