تبليغاتX
kharyek boy

kharyek boy

تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

ساعت 6:30 بعد از افطار اینا...تلفن:منو بردارین ارش عوضی منو بردار.. ارش:بفرمایید..فرشاد:سلام ***بپر بیا خونمون ببین چرا این کامپیوتر*** تو سایت***نمیره؟...ارش:بیخیال بابا تو هم این موقع وقت گیراوردی.. من خودم نت کار دارم بعدش میخام با بچه ها برم بیرون باشه الان میام...خلاصه رفتم مشکلش و حل کردم اومدم پای نت نشستم کارم تموم شد دی سی کردم خواستم برم بیرون ییهو بوووم صدا داد من گفتم یه جا یه چیز رفته رو هوا یهو پشتش بارون اومد سریع پنجره هارو بستم فهمیدم پنجره  پذیرایی بازِ رفتم تو تازه اب داشت میومد داخل خونه سریع پنجره پذیرایی و بستم و یه پارچه اونجا انداختم با این که پنجره 2جداره بود معلوم نبود اب از کجا پنجره داره میاد تو خونه ناگهان صدای برخورد سنگ به شیشه توجه منو جلب کرد هی تو دلم میگفتم الانه شیشه بشکنه از اسمون مثه نقل و نبات سنگ با سرعت به سمت زمین میومد (خیلی وحشت ناک بود )و ماجرا شروع شد ..اره باد!باد شروع به وزیدن کرد همچین چیزی و تو این 19 سال تجربه نکرده بودم.. باد سنگ و بارون و با سرعت و قدرت هر چه تمام تر به ساختمون میکوبوند حالا این وسط صاعقه های مخوف هم شروع به صدا دادن کرد بخدا با هر یه صاعقه من اشهد مو میگفتم یه صدا برابر با انفجار بمب بود ساختمون بد جور به لرزه افتاده بود تو این هیرو ویر من به سرم زد فیلمبرداری کنم از پله ها رفتم پایین دیدم سقف انباری همسایه نیست خواستم فیلمبرداری کنم دیدم باد داره من و دوربین و میبره واسه همین بیخیال فیلمبرداری شدم دوباره برگشتم تو ساختمون که برق رفت دیگه کفری شده بودم حوصلم تنهایی سر اومده بود با گوشیم چندتایی اهنگ خوب(شادمهر)گذاشتم داشتم میگوشوندم که بابا مامان سراسیمه از بیرون برگشتن میگفتن همش تو راه نگران تو بودیم نکنه بلا سرت بیاد(بیدی نیستم با این بادا بلرزم )خلاصه بابا اومد بحث رفت رو برنجای تو کارخونه و محصول های باغ هامون و درختا بعد بابا گفت بیخیال خودمون سالمیم خدارو شکر....هر چند ضرر دیدیم!!!یهو تلفن زنگید: عمه بود گفت سقف خونه عمو محمد رفت که من دست و پام شل شد فکر کردم سقف اومده پایین سراسیمه با شلوارک خودمو رسوندم اونجا دیدم رسو ل اینا دمه در واسادن یه نفس راحت کشیدم و از سر خوشحالی خنده ای کردم بعد دیدم سقف خونشون و باد برد و اب بارون میاد تو خونشون....شبم رسول اینا اومدن خونمون و...صبح رفتیم پی کارای طوفان یه جا 2جا نبود باز خدارو شکر طرف ما آسیب کمتر بود جاهای دیگرو زیرو رو کرده بود .....دیشبم قرار بود طوفان بیاد اما نیمه نصفه بود و هیچ خطری نداشت تا امروز ظهر از لطف طوفان و رسیدگی مسئولین محترم برق نداشتیم ...نتونستم عکسای جالبی از طوفان برای فتوبلاگم بردارم ...خدا رو شکر اوضاع 70% مثل سابق شده و یکی2هفته ای زمان میبره تا شرایط مثل قبل بشه ...منم تو بابلسر با محمد و عبدالله و محمود(بچه های ترم بالان و شنیدم خیلی خرخونن و من فقط محمد و عبداالله و میشناسم) خونه گرفتم و از شنبه میرم اونجا...

همین تموم شد میخاستین بشنوین من تو طوفان گم و گور شدم؟کور خوندین

پ ن1:ماجرای بد و تلخی بود فراموش نشدنیه

پ ن2:میرم که مثه خر درس بخونم و باید خودمو با این 3تا هم خونه ای پاستوریزه وفق بدم

پ ن3:این بار دیگه جدی جدی رفتم دلتون برام تنگ شه بدروووووووود(فتو بلاگمم اپدیت کردم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 23:4  توسط ارش  |