در نگاه آخرت، از نام مرد که بر من سايه افکنده خجالت کشيدم ،چند قطره اشک و دوباره سکوتي که سال ها دهانم را پر کرده ،از فردي ترسو اي چون من انتظار بيش از اين نداشته باش...مرا چه به آزادي؟! من در قفس پرورش يافته ام و از زندگي در بيرون قفس هراس دارم..نه،نه،نميتوانم صورت لاله گون شده ات را فراموش کنم .
به انتظار روزي که بال و پر بگسترانم و آزادانه بر فراز مجسمه ي يادبودت به پرواز درايم روزي که خوشه هاي خشم بارور شده اند...
پ ن:میخام داد بزنم اما صدام در نمیاد
